محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5168
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بدهند و خود سرى كنند و اختلاف آرند . راى من اينست كه او را كه خدايش رحمت كند همين جا به خاك كنى و نصر را با انگشتر و چوب و مباركباد و تسليت پيش امير مؤمنان هادى فرستى كه بريد به عهدهء نصير است و كسى از رفتن وى تعجب نمىكند - وى متصدى بريد آن ناحيه بود - و دستور دهى بهر يك از سپاهيانى كه همراه تواند دويست بدهند و چون درمها را گرفتند نداى حركت دهى كه هدفى جز كسان و وطن [ 1 ] هاى خويش ندارند و تا بغداد به چيزى نمىپردازند . » گويد : پس چنان كرد و چون سپاهيان درمها را گرفتند گفتند : « بغداد ! بغداد ! » و سوى آن شتاب داشتند و براى برون شدن از ماسبذان بىتاب بودند . گويد : و چون به بغداد رسيدند و خبر درگذشت خليفه را بدانستند به در ربيع رفتند و آن را بسوختند و مقرريها را مطالبه كردند و سر و صدا كردند . هارون به بغداد رسيد . ( 188 خيزران ، كس بطلب ربيع و يحيى فرستاد كه در اين باب با آنها مشورت كند . ربيع پيش وى رفت ، اما يحيى چنان نكرد كه از شدت غيرت موسى خبر داشت . گويد : خيزران مال فراهم آورد و دو سال مقررى سپاهيان را بداد كه آرام شدند . خبر به هادى رسيد و نامه اى براى ربيع فرستاد كه او را به كشتن تهديد مىكرد . به يحيى بن خالد نيز نوشت ، براى وى پاداش خير مسئلت مىكرد و دستور مىداد همچنان به كار هارون بپردازد و اعمالى را كه از وى عهده مىكرده بود همچنان عهده كند . گويد : ربيع كس به طلب يحيى بن خالد فرستاد كه دوست وى بود و به دو اطمينان داشت و به رأى وى اعتماد داشت كه : « اى ابو على رأى تو چيست كه مرا تحمل كشته شدن نيست ؟ . » يحيى گفت : « رأى من اينست كه از جاى خويش نروى و پسر خويش فضل را بفرستى كه از وى استقبال كند و هر چه مقدور تو باشد هديه و تحفه
--> [ 1 ] - كلمه متن .